اذان شد/ شیخ با شوقی ز جا برخاست/جناب شیخ نه حرفی زد/ نه احوالی ز من پرسید/کنار حوض از پا رفت/ نگاهش سیرهایی کرد/ ودستش موجهایی ساخت/ و چشمش اشکهایی ریخت/ وضو بگرفت ودست از هرچه هستی داشت آخر شست/ و بر خود عطرها پاشید/ عیدش بود/ و با آهنگ جان خیزی نماز خویش را بگذاشت/سرودش بود...