باباغصه خور!

عوامل خارجى؛ مثل تحقيرها و تلقين‏ها و وسوسه‏ ها و داستان‏هاى وحشت‏ انگيز و افسانه ‏هاى ارواح و اجنّه و پريان، فكر را تضعيف مى ‏كند و خيال را تقويت مى ‏نمايد و انسان از خيال ‏هايش كه كاملاً برايش مشخص هستند و واقعى جلوه مى‏ كنند، وحشت مى ‏كند و از مانع‏ هايى كه ممكن است پيش بيايد رنج مى‏ برد و ذليل و زبون و رنجور مى‏ شود.

داستان بابا غصه خور معروف است كه از هر چيزى رنج مى ‏برد و با هر چيزى غصه برايش مى ‏رسيد. يك روز عيالش گفت: آخر اين كه نشد كار. پاك از دست مى‏ روى. بيچاره مى ‏شوى. يك روز تو بى ‏غصه و ناراحتى نبوده‏اى. امروز در خانه بمان كه لااقل چيزى نبينى و چيزى نشنوى و يك روز راحت باشى.قليانش را چاق كرد و سماورش را آتش انداخت و بساطش را كوك كرد كه يك روز بى ‏رنج بگذراند.بابا غصه خور ديگر چيزى نمى ‏ديد كه رنج ببرد و حادثه‏ اى نمى ‏شنيد كه غصه بخورد، همه چيز بر وفق مراد بود كه ناگهان از پشت ديوار از بيرون خانه شنيد كه دو نفر عابر با هم مى ‏گويند: فلانى، ديشب ماده الاغش كره آورده، اما كره‏ اش نه دم دارد و نه گوش.بابا غصه خورد بر سر خود كوبيد كه بيچاره شدم. زنش هر چه فكر كرد ديد طورى نشده است. با تعجب پرسيد: كجايت درد مى ‏كند؟ چه پيش آمده است؟ بابا فرياد زد: جاييم درد نمى ‏كند. مگر نشنيدى كه گفتند كره الاغ فلانى نه دم دارد و نه گوش. زن دادش درآمد كه به دَرك، نه دم داشته باشد و نه سر، به من چه؟ به تو چه؟ تو چرا غصه مى ‏خورى؟ بابا گفت: همين است كه مى ‏گويند زن ناقص العقل است. آخر تو نمى ‏فهمى. اين كره بزرگ مى‏ شود. زنَك گفت: خوب بشود؟ بابا ادامه داد... يك روز بار رويش مى‏ گذارند...زنك گفت: خوب بگذراند... بابا صدايش لرزيد... كه از اين كوچه ‏ى ما عبور مى ‏كند... زنك گفت: خوب بكند، به تو چه؟ بابا ناليد همين. نمى‏ فهمى، همين جا زير بار، از پا در مى ‏آيد و مى ‏افتد...زن هر چه فكر مى ‏كرد چيزى نمى ‏فهميد، پرسيد: خوب به تو چه مربوط؟بابا گفت: اين كه ديگر معلوم است. مثل روز روشن است، مرا صدا مى‏ زنند كه كمكشان كنم. من مى ‏خواهم اين الاغ را بلند كنم. آخر چه كار كنم؟ كجايش را بگيرم؟ نه دم دارد كه تكانش بدهم و نه گوش دارد كه بلندش كنم. آخر من چه خاكى به سرم بريزم؟راستى هنگامى كه فكر ضعيف مى ‏شود و خيال بارور مى ‏گردد، از كاه، كوه مى ‏سازيم و از هيچ وحشت مى ‏كنيم و به خاطر هيچ كنار مى‏ كشيم و خود را مى  ‏خوريم.

نداشتن ملاك‏ها، عشق و خودخواهى، تنهايى، ضعف و پراكندگى، جهل و حيرت، تخيل نيرومند و فكر ضعيف، اينها عواملى هستند كه سستى و زبونى و ترس و كناره‏ گيرى و احتياط و بدبينى را به وجود مى ‏آورند و روحيه ‏ى سست عنصر و ترسو را مى‏ سازند.

یک صبحانه ناب!

جوانى بود كه براى تحصيل آمده بود و طلبه شده بود. از كرج بود و قبلاً شغل‏هايى هم گذرانده بود.مدتى در حوزه چرخ خورده بود و برخوردها و نظرهاى گوناگون گيجش كرده بودند كه چه بكند و كدام حرف را بپذيرد؟يك روز صبح سر سفره با هم برخورد كرديم. او كلافه شده بود. مى‏گفت: آخر ما نفهميديم  چه بايد بكنيم و سر و كار ما با كيست؟ يكى مى‏گويد: خودت بايد كار بكنى. ديگرى مى‏گويد: مراجع تأمينت مى‏كنند. يكى مى‏گويد: امام زمان نگهدار توست. و يكى مى‏گويد: خدا تو را به عهده دارد و رزق تو با اوست. راستش تكليف ما چيست؟ خودم كار كنم و درس بخوانم و مثل على باشم يا بنشينم تا مراجع و امام و خدا دستى برايم بالا بزنند و كارى برايم بكنند.به او گفتم: تو كارى را انجام بده كه مهم‏ترين كار است. حساب كن امروز در جامعه‏ى تو چه نيازهايى هست؛ از پزشكى و مسكن سازى و راه سازى و... تا بقالى و خياطى تا تربيت و مهره‏سازى و سازمان‏دهى و رهبرى.بعد هم حساب كن تو چه توانى دارى و چه امكاناتى و چند تا از اين كارها از تو ساخته است و شروع كن. آن وقت اگر گرسنه بودى، مى‏توانى از هر كجا بردارى.و بعد گفتم اين را هم در نظر بگير و اغفال نشو كه على اگر كار كرد، در دوره‏ى بى‏كارى‏اش بود. على در هنگام خلافت، بيل برنداشت. آن جا كه آدم‏ها محتاج او بودند، به درخت‏ها نپرداخت. همين‏طور رسول و همين‏طور تمامى پيشوايان، هنگامى كه از كارهاشان ممنوع مى‏شدند، به آن كارها مى‏پرداختند. تو اگر بخواهى يك مهره باشى، مى‏توانى پس از آگاهى به نقش خودت در هر شغلى و در هر دسته‏اى نفوذ كنى و اگر بخواهى مهره‏ساز باشى، ديگر فرصتى ندارى جز اين‏كه بار بگيرى و بار بگذارى.اگر مى‏توانى كه تمامى كارهايت را در دست داشته باشى، چه بهتر و اگر مى‏توانى جمع كنى، چه بهتر وگرنه كارى را انتخاب كن كه بيشتر ضرورت دارد.كمى آرام شده بود كه نگاهش كردم و يك لقمه برايش گرفتم. از من دور بود. به رفيقم دادم و او هم با واسطه‏ى ديگرى لقمه را به او رساند.به او گفتم: حالا ما مى‏مانيم با اين مسأله كه سر و كار ما با چه كسى است؟ خودمان يا مراجع يا امام يا خدا؟

گفتم: در همين لقمه فكر كن، گاهى ديد تو پنج سانت است. تو مى‏بينى يك لقمه در دهانت نشسته و دارى مى‏جوى. خوب پيداست كه مى‏گويى جانم، يك لقمه در دهان من افتاده. تو به تصادف دل مى‏بندى.گاهى بيشتر ديده‏اى. دست خودت را ديده‏اى كه لقمه را در دهان تو گذاشت. اين‏جا با غرور مى‏گويى خودم همه كاره هستم.گاهى بيشتر حساب مى‏كنى كه، من كه دستم لقمه نداشت. فقير بود. از كجا آورد؟ اين‏جاست كه بيشتر نگاه مى‏كنى و رفقيت را مى‏بينى و مى‏گويى آن‏ها به من دادند.گاهى بيشتر مى‏كاوى كه اين‏ها هم مثل من هستند. همه فقيرند. همه دست خالى هستند. از كجا آورده‏اند؟ زمين را مى‏بينى كه مى‏رويد و خاك را مى‏بينى كه گندم‏زارها را برپا مى‏دارد مى‏گويى هان! زمين به من داد. تا آن جا كه فقر زمين را مى‏بينى كه بهار و پاييز و تابستان و زمستان دارد و محتاج نور و حرارت است و به خورشيد دل مى‏بندى.تا آن جا كه از همه‏ى اين‏ها مى‏گذرى و به رابطه‏ى جارى در آن‏ها و به نظام حاكم بر آن‏ها مى‏رسى و مى‏گويى اين نظام مرا پروريد و به من بخشيد.تا آن جا كه از اين نظام هم جلوتر مى‏روى و تنظيم‏ها را مى‏بينى و دست‏هايى كه هستى را براى تو چرخانده، به او چشم مى‏دوزى و با او پيوند مى‏خورى؛ كه مى‏بينى، نه پديده و مُلك و نه رابطه‏ها و ملكوت هيچ‏كدام از خود چيزى ندارند و فقير هستند و تكيه‏گاه مى‏خواهند.

توبه،اوبه!

توبه، بازگشت از گناه است، اما «اوبه» بازگشت است. زنبور عسل را اوّاب مى‏ گويند چون زياد مى ‏رود و باز مى ‏گردد و در هر بازگشت شهدى همراه مى ‏آورد و عسلى مى‏ سازد. ما كوچك‏ تر كه بوديم، براى خريد نان و ماست، روانه‏ بازارمان مى ‏كردند. ما در راه به هر چيزى روى مى ‏آورديم؛ چرخ و فلك مى‏ ديديم، مى ‏ايستاديم؛ دعوا مى ‏ديديم به دنبال ماجرا مى ‏رفتيم. ما براى خريد رفته بوديم و جمعى بر سر سفره منتظرمان بودند، اما بى ‏خيال به هر چيزى چشم مى‏ دوختيم، به هر جمعى مى ‏پيوستيم و به جاى آوردن نان و ماست بر سر سفره بايد در خيابان ‏ها و كوچه ‏ها و كلانترى‏ ها سراغمان را مى ‏گرفتند و در انتظارمان مى‏نشستند. اوّاب كسى است كه مى ‏رود و باز مى‏ گردد و مقهور جاذبه ‏ها نمى ‏شود و دل به هر كششى نمى‏ دهد و چشم به هر جلوه ‏اى نمى ‏دوزد. او دنبال كارى است و در تمامى حوادث اين كار را فراموش نمى ‏كند و در هر برخوردى با هر گُلى شيره ‏اش را مى ‏مكد و حاصلش را مى ‏آورد. عبدى را خدا مى ‏ستايد كه دامن او را خارِ حادثه ‏ها و جاذبه‏ ها نمى ‏چسبد و كشش ‏هاى زمينى او را سنگين نمى ‏كند و در خود نگه نمى ‏دارد؛ «نِعْمَ الْعَبْد»، چرا؟ «اِنّهُ اَوابَّ». او بازگشت دارد و زياد به سوى خدا روى مى‏آورد، نه اين‏كه حركتى نداشته باشد، برخوردى نداشته باشد، نه، در تمامى حركت ‏ها مقصد را مى ‏شناسد و در تمامى برخوردها كار خود را فراموش نمى‏ كند. اسب‏ هاى زيبا و مركب ‏هاى رام و خانه ‏هاى راحت، او را با خود نمى ‏برند، كه او اين همه را با خود مى ‏آورد و شهد و حاصلش را در نزد خدا جمع مى ‏كند و براى او مى‏ خواهد.