|
زندگينامه
مرحوم استاد علي صفايي در سال 1330 ه.ش (1370
ق) در بيت علم و تقوا و در مهد دانش، در شهر مقدس قم چشم به
جهان گشود. پدرش حضرت آيت الله آقاي شيخ عباس صفايي حائري(ره)
از افاضل علماي زمان خود به شمار مي رفت.پدر بزرگش مرحوم آيت
الله العظمي آقاي حاج شيخ محمد علي صفايي حائري قمي،از فحول
علماي نجف و از شاگردان آيات عظام:مرحوم آية الله آخوند ملا
محمد كاظم خراساني (ره) صاحب كفاية الاصول، و مرحوم آيت الله
آقا سيد كاظم يزدي (ره) صاحب عروه بود ،كه به دعوت مرحوم آيت
الله حائري يزدي، بنيانگذارحوزه علميه قم،از نجف به قم هجرت
نمود وعهده دار تدريس و تربيت طلاب شد...
استاد صفايي،پس از آشنايي با ادبيات كودكان در
سطح مجله هاي كودكان آن روزگار و دست يابي به ادبيات نوجوان در
سطحي گسترده تر، در چهارده سالگي به تاريخ ادبيات ايران و
ادبيات معاصر جهان روي آورد و با شاهكارهاي ادبي،در هر دوره
آشنا شد. آشنايي با آثار و انديشه هاي فرانتس كافكا و صادق
هدايت و تحليل هاي پوچ گراي غربي و آمريكاي لاتيني و طرح هاي
نواگزيستانسياليسمي و ماركسيسمي،ره آورد مطالعات گسترده اش در
آغاز نوجواني بود.
مرحوم صفايي پس از اتمام تحصيلات ابتدايي به
فراگيري علوم اسلامي پرداخت.
وي ادبيات و بخشي از سطح را نزد مرحوم حاج شيخ
نصرت ميانجي و استاد بزرگوار آيت الله جليلي آموخت. شرح لمعه
را نزدشهيدمحراب مرحوم آيت الله مدني وآيت الله ميرزاابوالفضل
موسوي تبريزي وآيت الله موسوي اردبيلي،كتاب رسائل را نزد حضرت
آيت الله آقاي حاج سيد مهدي روحاني و مكاسب و كفايه را نزد آيت
الله ستوده (ره)،آيت الله ميرزا حسين نوري و آيت الله فاضل
لنكراني فراگرفت.
اساتيد او در درس خارج فقه و اصول،حضرت آيات
عظام آقايان مرحوم محقق ميرداماد (ره) و حاج آقا مرتضي
حائري(ره) و مرحوم پدرش آيت الله حاج شيخ عباس صفايي حائري
بودند.
شايد مهمترين پديده در اين دوره از
حياتش،»تجربه ي شهود«ي است كه در پانزده سالگي داشته است.وهمين
تجربه ي شگفت،سرآغاز پيدايش دگرگوني و تحول شگرفي در سراسر
زندگيش گرديد.
در شانزده سالگي،بازني فداكار و نمونه،پيمان
همسري بست و در نوزده سالگي،نخستين فرزندش تولد يافت . و با
اين تولدـ به تعبير خودش ـ زندگي آرام و ساده اش،دست خوش بلاء
ها و شورها و لطف هايي شد.
در هيجده سالگي،نخستين كتابش را با
عنوان»مسووليت و سازندگي« به نگارش درآورد؛كه به واقع،شالوده و
ساختار تفكرش، بر اين پايه استوار گشت.در اين كتاب،»تربيت و
سازندگي« را نخستين نياز انسان و زير بناي حركت او بر مي شمارد.
او لياقت خود را در درك عميق و صحيح مباني فقه
و اصول به همگان نشان داد و به عنوان يكي از اساتيد صاحب نام و
طراز اول حوزه علميه درخشيد و در عنفوان جواني به مقام شامخ
اجتهاد نايل آمد.
روش او در تربيت شاگردان، سنت فراموش شده ي
علماي سلف را زنده كرد.او با اقتدا به شيوه ي پربار گذشته
حوزه هاي علميه، افرادي را تربيت كرد كه از ابتدايي ترين مراحل
تحصيل تا دروس ادبيات و سطح،همه را به آنها آموخت و همگام با
آنان و در كنارشان تا آن جا اين روش را ادامه داد كه درس هاي
خارج حوزه را با آنها به مباحثه نشست. و نه
تنها در كارهاي علمي، كه در همه ي امور زندگي در كنار آنها بود
و به حل مشكلاتشان پرداخت.
مرحوم صفايي در اوج خفقان نظام ستم شاهي و در
آستانه ي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي، همزمان و در كنار تدريس
كتاب هاي درسي حوزه، با نثر شيوا و قلم رساي خود آثار ارزشمندي
را در زمينه هاي مختلف علوم اسلامي پديد آورد. اولين ويژگي
آثار مرحوم صفايي، كليدي بودن آنهاست. او در زمينه اي كه دست
به تاليف زده،سعي كرده است روش هاي موثر در شناخت موضوع و راه
هاي پيشبرد اهداف و آثار آن را فرا راه پويندگان آن علم قرار
دهد. از ديگر ويژگي هاي آثار آن فقيد سعيد مبارزه با التقاط،
ماديگري و مرزبندي و جداسازي غث و سمين و پاسخ به شبهات و
اشكالاتي است كه از سوي منحرفان و مخالفان مطرح شده و او با
ذهن كنجكاو و فراست خاص خود، با پاسخ هاي صحيح علمي و قانع
كننده به رفع و دفع آنها پرداخته است.
بيش از سي اثر مكتوبي كه از او در زمينه هاي
ديني،تربيتي،نقد و شعر بر جاي مانده، از گستردگي و عمق مطالعات
و تتبعاتش حكايت مي كند. غالب كتابهايش با نام »عين.صاد« منتشر
مي شد؛كه مخففي از نام و نام خانوادگي اش بود و هم،به معناي
»چشم جلوگير«!
صفايي، »بزرگ بود، بي آن كه به بزرگ بودن
بينديشد.«پارسايي بود كه شادي ها،در چهره و نگاهش همواره موج
مي زد و حزن و اندوهش را، در اندرون دلش مي نهفت. همگان را به
خلوت و تنهايي اش نيز راهي بود؛و خانه و سفره ي اطعامش به روي
ديگران گسترده و باز. از چشمانش »مهر« و از زبانش » ذكر« و از
دستانش »خير«، پيوسته مي تراويد. مرد »خدا« و »مردم« بود.
و اين ها همه، بازش نمي داشت ،كه به نقد فيلم و رمان
نپردازد،شعر نو نسرايد و همه هفته، به بازي فوتبال نرود!
عارف شيفته و شيدايي بود،در سلوك بندگي حق.
عزمي استوار داشت و ايماني پايدار. عاشق و مشتاق و خستگي
ناپذير، در »راه«ش گام بر مي داشت.
چهره و نگاهش دوست داشتني بود، و حضورش دل ربا
و مهرانگيز. نفس دلكش و لطف سخنش، دل ها را بر مي
انگيخت. چندان كه بي دشواري، به انس قلوب نايل مي آمد. با اين
حال، براي ارادت گزاردن و ستايش انبوه دوست دارانش نسبت به
خود، عرصه و مجالي نمي گذارد. هم چنان نيز، سستي هاي همراهان،
يا نكوهش هاي طاعنان و درشتي هاي منتقدان، بيمناكش نمي كرد و
از »راه«ش باز نمي داشت و از شكيبايي اش نمي كاست.
كسي به ياد ندارد كه او، از كاستي ها و سستي
ها و فشارهاي ديگران، زبان به ملامت و شكايتي گشوده باشد.
شعر و كتاب و فقه و عرفان صفايي، برايش قله
هايي نبودند، كه از دامنه ي جامعه و جهان پيرامونش، دامن
برچيند و تنها، در خلوت عزلت و انزوا، به سير و سلوك و طي طريق
بپردازد. او مي گفت:
» آن جا كه آدم ها
دارند مي پوسند و از درون پوك مي شوند، اگر به خلوتي و كنجي
پناهنده شده باشي،اين ارزشي ندارد. حتي در همان خلوتت، محاصره
مي شوي و در خانه ات، از پاي مي افتي!«
در سفر و حضر،همواره به تربيت و سازندگي
نيروهاي كارآمد مي پرداخت. اگر در دورترين منطقه ي كشور،
زمينه ي تربيتي مي
يافت، رنج سفر را بر خويش هموار مي ساخت و به سوي آن مي شتافت
و در اين راه، شب و روز را نمي شناخت. به ويژه، براي جوانان
بيش ترين ارج و برترين ارزش را قايل بود. همين بود كه پيرامونش
نيز، از حضور و همراهي جوانان، هيچ گاه خالي نشد. در خانه اش و
آغوش مهربانش،چه روز و چه شب، همواره به روي همگان باز بود.
بسيار اتفاق مي افتاد كه در نيمه هاي شب ـ كه تاريكي و خواب و
سكوت بر سر شهر و ساكنان آن سايه مي افكند ـ پذيراي جوانان
محروم و بي پناه مي گشت.
يكپارچه شور زندگي بود؛ شوري بي پايان!صفايي،
سالك بود. سالك »صراط« بود. سالك »صراط« ي كه، نه با عبادت و
رياضت و خدمت و شهادت، كه با » عبوديت«،بر آن گام مي زد.
صفايي، انسان را نه بازيگر، و نه بازيچه و
تماشاگر؛كه ـ هم زبان با حافظ ـ او را طاير گلشن قدس و رهرو
منزل عشق مي خواند.
آن ها كه صداي پاي مرگ را؛از آهنگ ضربان قلب
شان،نزديك تر احساس مي كنند؛ و در ضيافت » زندگي«،
»مرگ« را مي
بينند، كه به هر مولودي، چگونه خوش آمد مي گويد! اينان تا
رسيدن »مرشد« و » وسيله ها« و »شرايط بهتر«، منتظر نمي مانند و
راه يابي به »صراط« را، مي طلبند.ره يافتن به »صراط«، در سلوك
صفايي، با »خلوت و توجه«در
خود و »شناخت و سنجش و انتخاب معبودها« آغاز مي گردد. و با
»ايمان« و » جهاد و مبارزه«، به » بلاءها و ضربه ها« مي رسد؛
كه در طريق عشق بازي، امن و آسايش ،بلاست و اهل كام و ناز را،
در كوي دلبري راه نيست! منزل بعدي سالك، » عجز و اضطرار« است.
آن جا كه سالك، در راه دنيا به بن بست مي رسد، و در راه خدا،
به عجز :»
تو كه، نه جاي ماندن داري و نه پاي رفتن و نه راه برگشت، تو به
عجز و اضطرار رسيده يي. آدمي كه از تمامي هستي بزرگ تر شد،
ديگر به آن راه ندارد. هيچ جوجه يي، دوباره در پوست خودش قرار
نمي گيرد!«
زندگي علمي و عملي استاد فقيد، قابل تفكيك
نيست. اگر مدتي با او مي زيستي، مي ديدي كه زندگيش همه ورد و
زمزمه اي واحد بود اين زمزمه را در درسش، در جنگ و صلحش و حتي
در خنده هايش مي يافتي. اگر چه در ميان ما بود ولي با ما نبود.
سخت مشتاق مرگ و رفتن بود . از مرگ چنان با اشتياق مي گفت، كه
زنداني از زمان آزادي خود مي گويد. زندگيش مضمون آخرين
سخنرانيهاي محرمش بود. در آخرين محرم، از احياء امر گفتگو مي
كرد و از اين روايت كه »رحم الله امرء احيي امرنا«امر ،چه در
معناي دستور و چه به معناي حكومت، مي تواند در اين روايت مراد
باشد. زنده كردن دستورات و محقق كردن حكومت آنها، هر دو مطلوب
است. اما احياء امر چگونه رخ مي دهد. او به زيبايي و با تكيه
بر روايات اين باب توضيح مي داد كه احياء امر چه مقدماتي را مي
طلبد. چه زمينه هايي در محيي بايد فراهم شود و چگونه مي توان
از تعليم ها،از ملاقات ها ،از گفتگو ها و نشست ها و برخاست
ها،مقدمه اي براي زنده كردن حكم و حكومت الهي ساخت و به همه
اينها جهت داد. زندگي صفايي، خود مصداقبارزي براي يكسو شدن همه
كارها براي چنين احيايي بود. اگر جهت دهي را در كلامش و رفتارش
حس مي كرديم.
تنوع غريبي در معاشرين او بود از كاسب تا
فيلمساز،از نويسنده و شاعر تا قصاب و پسر فراري همسايه،هر يك
به تناسب نيازهايشان بر سر سفره اخلاق او مي نشستند و از محبت
و حوصله و كلام نافذش بهره بر مي گرفتند.
اين تنوع را در روز تشييع او مشاهده مي كردي و
آن محبت و احسان ها را در چشمهاي به جوش آمده و طاقتهاي طاق
شده مي ديدي. نرمي و محبت او شاخه هايش را بسيار كرده و احسان
و انفاقهايش،سنبله هاي پر باري از دوستان و همراهان را به او
بخشيده بود.
سخاوت او متفاوت بود در حالي كه خود و خانواده
اش به اقل مايحتاج،اكتفا مي كردند. دست بخشنده اش از حركت نمي
ايستاد. تا آخرين روزها دائما به استقراض و رفع حوائج ديگران
مشغول بود و خود را نه فقط در حد امكانات حاضر،بلكه به اندازه
اعتبار و امكان اسقراض،مسؤول مي دانست.
سخاوت علمي او زيبايي ديگري داشت. اگر به نكته
اي دست مي يافت و لطيفه اي از كلام معصومين به ذهنش مي
رسيد لحظه اي در انتقال آن به ديگران درنگ نمي كرد. يافته هاي
علمي او به نام بسياري سند خورد و براي بسياري اعتبار آفريد
ولي او به اينها بي اعتنا بود و به انتقال معارف اهل بيت ولو
به اين شكل،راضي.
چنان بي تكلف بود كه در كنارش هيچ بار و فشاري
را به خود نمي ديدي.به راحتي، نه، با خوشحالي، انتقاد را مي
شنيد. گاه چنان سريع مي پذيرفت و حرف يا رفتار خود را تغيير مي
داد كه حيرت آور بود. بحث با او پر فايده
بود؛ خوب مي شنيد،
دقيق نقد مي كرد، با ديد جامع و با توجه تام به مباني ديني و
با فكري خلاق،طرحها و حرفهاي تازه و بديع،عرضه مي كرد و با اين
همه آماده پذيرش انتقاد نيز بود.
به دوستان و معاشرين، به ميزان سعيشان در
حاجات مؤمنين و پاي بنديشان به دين، ارزش مي داد و حرمت مي
نهاد، كه ديگران به او وقعي نمي نهادند. اگر پرس و جو مي كردي
به همين ملاك و ميزان، مي رسيدي. عناوين و اعتبارات و امكانات
افراد در اين ميان به حساب نمي آمد.
در برخوردها مراقب بود تا در دل دوستان، چنان
بزرگ نشود كه مانعي در برابر استقلال شخصيت و تفكر آنان
باشد.بسياري از شوخي ها و مزاح ها و يا بي اعتنايي ها و جدايي
ها و حتي برخوردها و درگيري ها او در اين جهت
بود و اين را تنها كساني كه از نزديك با مشي و روش او آشنا
بودند در مي يافتند و جهت و هدف اين برخوردها را كه گاه عجيب
مي نمود، مي فهميدند.
اشتياق به دوست و جستجوي رضاي او و ثبات و
آرامش را در حالات و رفتارش مي ديديم بواقع بهشتي بود بر فراز
كوهسار،بدون بارش و ريزش امكانات نيز، لطافت روحي و نزديكي و
انسش با خدا،او را توان باروري مي داد خدايش رحمت كناد كه با
دستي خالي و بدور از هرگونه همراهي آغاز كرد و تهمت دشمنان و
جفاي بزرگان و نامردي دوستان و ناتواني ياران، او را از راه
بازنداشت، و رفت،در حالي كه مسؤوليت خود را به پايان رسانده
بود،حرفها را گفته و حاملان آنرا ساخته بود. بر او افسوسي
نيست،افسوس بر ما كه در عصري و در برابر نسلي كه به امثال او
سخت محتاج اند به هزار و يك بهانه و عذر، از او بهره نبرديم و
تا بود قدر او نشناختيم و پس از رفتن
نيز از او تقديري نكرديم.آري ، و سرانجام،در سحرگاه 21
تيرماه1378 ، در راه زيارت مولا و محبوبش،
امام رؤوف،حضرت رضا(عليه السلام) ـ كه نزديك
به سي سال، ماه هاي عمر خود را با آن حضرت آغاز مي كرد
ـ به ديدار حقيقي
نايل آمد و در سانحه تصادف همراه با دوستان و يارانش، مرحوم
سيد مهدي حسيني،مرحوم بهنام غلامي و مرحوم مهندس پيروز فر،
زائر هميشگي ثامن الائمه(عليه السلام) گشت. |