تبليغاتX
زندگی صحنه پیکارهاست

زندگی صحنه پیکارهاست

گشتی در اندیشه های علی صفایی حائری عین صاد

يك روز صبح با صداى استارت ماشينى از خواب بيدار شدم. استارت مداوم بود و جرقه ها زياد و مايع قابل احتراق; اما با اين وصف حركتى نبود و پيشرفتى نبود.

من به ياد جرقه هايى افتادم كه در زندگى خودم مدام سر مى كشيدند. و به ياد استعدادهايى افتادم كه قابل سوختن بودند. و به ياد ركود و توقفى افتادم كه با اين همه جرقه و استعداد گريبان گيرم بوده است. در اين فكر رفتم كه ببينم نقص از كجاست كه شنيدم راننده مى گويد بايد هلش داد. هوا برداشته است. و همين جواب من بود.

هنگامى كه هواها وجود مرا در بر مى گيرند و دلم را هوا بر مى دارد، ديگر جرقه ها برايم كارى نمى كنند و اگر مى خواهم به راه بيافتم بايد هلم بدهند و ضربه ام بزنند و راهم بيندازند تا آن همه استعداد راكد نماند


مسؤوليت و سازندگى، ج 1، ص 109
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:58  توسط محمدحسین  | 

من جوانى را سراغ داشتم سخت وابسته ى لباس و قيافه اش بود، حتى وسواسى داشت كه پارچه اش از كجا باشد و دوختش از فلان و مدلش از بهمان.

براى دوستى با او همين بس كه از لباسش و اتويش و قيافه اش تحسين كنى و يا از طرز تهيه ى آن بپرسى. او عاشق ظاهر سازى و سر و وضع مرتب بود و به اين خاطر از خيلى ها بريده بود تا اين كه عشقى بزرگ تر در دلش ريخت و با دخترى آشنا شد و با هم سفرى كردند و در راه تصادفى.

جوانك در آن لحظه ى بحرانى از رنج هاى خودش فارغ بود و خودش را فراموش كرده بود و به محبوبه اش مى انديشيد و سخت به او مشغول بود.

او به خاطر پانسمان محبوبش به راحتى لباس هايش را پاره مى كرد و زخم ها را مى بست و راستى سرخوش بود كه خطرى پيش نيامده است.

هنگامى كه عشقى بزرگ تر دل را بگيرد، عشق هاى كوچك تر نردبان آن خواهند بود.


مسؤوليت و سازندگى ج 1، ص 41

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:45  توسط محمدحسین  | 

می دانم رنج ها را چگونه باید نوشید....

و اين درسي است که تو آموزگارم بوده‌اي .

در وسعت سينه‌ي سبز تو، حقارت رنج‌ها را ديده‌ام .
اي آموزگار ظرافت !!
تو! اين گونه رنج‌ها را تحقير مي‌کني....
اين روزها، روزهاي فاطمه (سلام‌الله‌عليها)و اين شب‌ها، شب‌هاي علي عليه‌السلام است .
بارها با خودم انديشيده‌ام که چگونه مي‌توان در فرصت‌هاي کوتاه، بهره‌هاي زياد برداشت .
با خودم مي‌گويم چگونه در عمرهاي کوتاه و در بهاره‌هاي محدود، اين همه جوشش و شکوفايي و اين همه زايش و باروري! ! جوششي که از مرز قرن‌ها گذشته و از محدوده‌ي جغرافيا و تاريخ پرکشيده و حتي اين دل خسته و اين کوير تشنه را در خود گرفته است .
اين روزها، روزهاي فاطمه (سلام‌الله‌عليها)و اين شب‌ها، شب‌هاي علي عليه‌السلام است .
بارها با خودم مي‌گويم: «يک لحظه و اين همه ارزش؟! نه سال و اين همه استمرار؟! ». همين لحظه از همين بلندگوهاي دور و خسته مي‌شنوم: «فَاطِمَةُ امُّ ابِيهَا ».و در جواب فرشته‌ها در مورد اصحاب کساء مي‌شنوم: « هُمْ فَاطِمَةُ وَ ابِيهَا وَ بَعْلُهَا وَ بني‌ها ». رسالت و ولايت و امامت را فاطمه رابط است و پيوند .
اگر بيشتر گوش بدهيم مي‌توانيم صداي حزن آلود علي عليه‌السلام را از مدينه‌ي رسول بشنويم که با چشم اشک و نواي غربت مي‌گويد: « امَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ امَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ ».
راستي اين فاطمه (سلام‌الله‌عليها)در کجا ايستاده که علي عليه‌السلام از او اين گونه مي‌گويد؟
که اي فاطمه! از اين مصيبت اندوه من هميشگي و شب‌هايم همه بيداري است.
اين چه انس عميقي است که اين گونه حزن سرمد مي‌آورد؟ اين چه خورشيد در خاک نشسته‌اي است که اين گونه شام ديجور به دنبال مي‌کشد ؟
 

 .....بارها، رنج‏ها را شمرده‏ام،

 اما رنج تو را، فقط پس از تولد تمامى وارثان زمين، مى‏توان شمرد.

 ......

مرا كه رنج حقيرى به زمين مى‏دوخت

 و شادى احمقى به آسمان مى‏كشيد،

 تو در دامنى پروريدى كه حلم و هدايت را پروريد.

 و فرياد روشن و پيام تهاجم را.

 ...... 

 از چشمه سار دست‏هاى مهربان تو

 مرگ هم، آب زندگى مى‏نوشد...

 يَا فَاطِمَةَ الزَّهْرَاء اَغيِثِينِى.....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:8  توسط محمدحسین  | 

می گفت:«ادمی بزرگتر از این دنیاست،و این راز تنهایی اوست.»

بسیار مهربان بود و رسالت خویش را در رسیدن به خلق و برداشتن بارشان می دانست.و این رسالت یک رسالت اخلاقی با یک پشتوانه ای عاطفی نبود.بلکه پشت این رسالت دنیایی از تجربه بود تا رسیدن به خدا و رها شدن از هر بت و اسارتی دیگر،و از نزد آن پروردگار مهربان، با آن مهربانی حاضرش به سوی این خلق که انها را عیال خدا می­خواند،بازگشتن.

اری او امیر بر این هستی بود و به سوی ان بازگشته بود.و می گفت:«اگر کسی بخواهد چیزی را بچرخاند و یا تغییر دهد،باید بیرون گردونه باشد و آن که در درون گردونه نشسته، خود بازی خورده و می گردد.»و می گفت:« ادمی تا اسیر این دنیا و زینت های ان است،توان تغییر ندارد،که اسیر دستانش بسته است.»

از انسو برداشتن بار خلق را هم به سیر کردن شکم و پر کردن حساب چک برگشتی و تمیز کردن خانه و کاشانه شان نمی دانست.-اگر چه تمام این ها را هم انجام می داد-

او بار مردم را در جهل و عدم اگاهی خلق به قدر و اندازه ها و جایگاه شان در هستی و در نتیجه جهل به رسالت و وظیفه می دانست.و دین را تأمین کننده ی همین نیاز می شمرد.

انسان را مخلوق برتر می دانست و میوه ی هستی.به همین دلیل تباه شدن این میوه را در پای ریشه ها ظلمی نابخشودنی می دید.

همه چیز را در انسان می دید و انسان را در اختیار و تفکرش و تفکر را وابسته به آزادی قبل از تفکر می شمارد.و اغاز دین را از این نقطه می دانست و میگفت:«من معتقدم دین و مذهب هر دو از ازادی قبل از تفکر شروع می شوند و انهایی که از جایی دیگر شروع می کنند مثل این می ماند که طناب را از میان پاره کنند.»

هستی را جمیل و نظام مند و در عین نظام مندی،مرتبط می دید.و انسان را سوار بر مرکب اختیار،رسولی می دانست که این هستی را به وجود برتر می رساند.همه هستی را محتاج اختیار انسان میشمرد.گیاه با حرکت نباتی و حیوان را با دو پای غریزه،در پی انسان می دید و می گفت:«اگر انسان با اختیارش به حق رسید،خود و در ادامه، هستی را  از خسران نجات می بخشد،ولی این ناخدا اگر غفلت کند کشتی عالم به گل خواهد نشست و اولین هلاک شدگان خود اوست.»

و بذر مذهب را در زمین همین هستی مرتبط و منظم و همین انسان محتاج و عاشق بهترین ها،رشد می داد و می گفت:«ما اضطرار به وحی داریم.اضطراری به وسعت زندگی و حتی بالاتر از نفس کشیدن.»

مر گ را تولدی دوباره می دید و ان را دروازه ی فنا و نیستی نمی خواند.و می گفت:« این انسان،مثل جنینی که در رحم مادر باشد،در فرض شعور، از آن همه استعداد اضافی به جهانی در بیرون رحم پی می برد،در این دنیا نیز در فرض التفات، می یابد که بزرگ تر از همه هستی است و در جستجوی جهانی دیگر بر می اید.»

به همین خاطر ادامه ی خود را در مرگ می دید و مانند مسافری که ساکش را بسته و به دنبال اتوبوس می دود و فریاد می زند:«اقا.... من روی بوفه ام می نشینم..»در پی کاروان مرگ می دوید....

عمری درد دین داشت و درس دین داد و در نهایت هم در سن 48 سالگی در مسیر لقاء رضا«ع» به رضوان الهی رسید و جام مرگ را عاشقانه سر کشید و می سرود:

باعزم رفتن از رنج و از غم

هم می توان ره توشه برداشت، هم می توان آسوده پر زد.

التماس دعا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 12:24  توسط محمدحسین  | 

یک داستان،یک نمایش،یک شعر؛هنگامی موفق است که بتواند تو را از آنچه داری بکند و از آنچه به خود بسته ایی برهاند و به سوی آنچه که می توانی داشته باشی و می توانی بدست بیاوری بکشاند.

با این معیار خیلی از آثار خوبی که سرگرمی ها دارند و حتی با استغراقی که در مخاطب ایجاد می کنند او را به تزکیه ی ارسطویی می رسانند و اشک از چشم هایش می ریزند خارج می شوند.

استاد و درس.ص93

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 21:5  توسط محمدحسین  | 

اذان شد/ شیخ با شوقی ز جا برخاست/جناب شیخ نه حرفی زد/ نه احوالی ز من پرسید/کنار حوض از پا رفت/ نگاهش سیرهایی کرد/ ودستش موجهایی ساخت/ و چشمش اشکهایی ریخت/ وضو بگرفت ودست از هرچه هستی داشت آخر شست/ و بر خود عطرها پاشید/ عیدش بود/ و با آهنگ جان خیزی نماز خویش را بگذاشت/سرودش بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 2:17  توسط محمدحسین  | 

یکی از بزرگان درباره ی آب چاه تحقیقی کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که آبِ چاه تا هنگامی که تغییر نکند و رنگ و بو و طعمش عوض نشود نجس نخواهد شد و قابل استفاده خواهد بود.هنگامی که از این تحقیق خلاص شد،متوجه گردید که خودش در خانه چاهی دارد،این بود که با خودش گفت: شاید به خاطر این چاه و راحتی خودم این چنین فتوایی داده ام و به این نتیجه رسیده ام.از این رو دستور داد که چاه را پر کردند و آنگاه دوباره تحقیق را شروع کرد،در هنگامی که چاه نداشت و منافعی او را منحرف نمی کرد.انسان قبل از شروع به حرکت باید آزاد شود و از سودها ،هواها،تعصب ها ،عادت ها و تقلیدها خود را خلاص کند.

مسولیت و سازندگی.ص75

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:35  توسط محمدحسین  | 

برای تربیت انسان،برای ساختن بشر،باید در او عشقی آفرید که از تمام غریزه ها نیرومندتر باشد تا تمام زنجیر ها را با خود بردارد و تمام نگهبانها را همراه بکشد...ما از محبوب های خود به خاطر محبوب تری چشم می پوشیم و خوب را فدای خوب تری می کنیم،عشق شدید تر و حب الله ما را از اسارت غرایز و حب نفس و حب دنیا آزاد می کند.

مسولیت و سازندگی.ص۶۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:23  توسط محمدحسین  | 

خدا شاهد است که من یک موقع شش ماه برای رسیدن به یک چیزی دعا می کردم ،بعد یک سال دعا می کردم که از آن نجات یابم...یعنی ما می بینیم دعاهای آدم همین قدر است آمدن و رفتن و دعایش هیچ تحولی در او ایجاد نکرده است.

خط انتقال معارف/153

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 13:22  توسط محمدحسین  | 

ای سرود جاری دلهای خسته

خدا

ای سکوت گویا و ای فریاد خاموش روحهای آشنا.

این نوای توست...

این نوای آشنای توست،در نی وجود ما .

تو، بشنو از نی

از نی،این سر بر آورده از مرداب

از نی ،این سرکشیده تا فریاد

بشنو از نی/ ص143
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 13:21  توسط محمدحسین  | 

آنهایی که از مذهب جدا شده اند و به رفاه و ثروت و قدرت و صنعت رسیده اند همانها به عصیان ها و هیپی گری ها و پوچی ها رسیده اند،همان ها به انتحارها و خودکشی ها رسیده اند.غفلت از استعدادهای عظیم انسان به این نتیجه رسید که با این نیروی عظیم ،کارهای کوچکی را شروع کنند...با نیروی اتمی چراغ فتیله ایی را روشن سازند!

اندیشه من/ص55

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 13:20  توسط محمدحسین  | 

دلی که از عشق های دیگر پر است و هزار رنج دارد از عشق خدا سرشار نمی شود کوزه به اندازه ای که از هوا خالی شده از آب پر می شود....
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 16:7  توسط محمدحسین  | 

تو فردا ساعت چهارو نیم بعد از ظهر شانزدهم ذی القعده الحرام به سرزمین بالغ عمرت می رسی.می توانی فردا را جشن بگیری که مخاطب ندای خدا و طرف حساب او شده ایی.تو کرامت تکلیف را به دوش می گیریی پس مواظب باش که کرامت تکلیف غرامت مجازات را هم دارد:

"من له الغنم فعلیه الغرم"

هر کس که غنیمت را دارد باید غرامت را هم داشته باشد.

نامه های بلوغ .ص55

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 13:25  توسط محمدحسین  | 

مذهب عاطفی با هر چیزی می سازد و...خدایش هم آفریده دل توست.

مذهب دستوری هم همیشه دستاویز است و قربانی خدایان تاریخ و نردبان باطل و طاغوت.

مذهب اصیل ناچار از توحید برخوردار است و همین توحید جبهه دارد و در گیری دارد زیربنای جهاد با نفس است و هم انگیزه جهاد با طاغوت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:33  توسط محمدحسین  | 

آیا اسلام و اصولا مذهب اصالتی دارد و یا اینکه زاییده اقتصاد ، ترس ، عدالت خواهی و طبقه روحانی است؟

بر فرض اصالت،آیا لزومی دارد؟

آن ها که دین ندارند چه ضرری کرده اند و آنهایی که به دین چسبیده اند چه پیشرفتی به دست آورده اند؟

دین چه دارد؟وچگونه می تواند پیاده شود و از عالم آرزوها به خارج قدم بگذارد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:35  توسط محمدحسین  |