
می گفت:«ادمی بزرگتر از این
دنیاست،و این راز تنهایی اوست.»
بسیار مهربان بود و رسالت
خویش را در رسیدن به خلق و برداشتن بارشان می دانست.و این رسالت یک رسالت اخلاقی
با یک پشتوانه ای عاطفی نبود.بلکه پشت این رسالت دنیایی از تجربه بود تا
رسیدن به خدا و رها شدن از هر بت و اسارتی دیگر،و از نزد آن پروردگار مهربان، با آن
مهربانی حاضرش به سوی این خلق که انها را عیال خدا میخواند،بازگشتن.
اری او امیر بر این هستی بود
و به سوی ان بازگشته بود.و می گفت:«اگر کسی بخواهد چیزی را بچرخاند و یا تغییر
دهد،باید بیرون گردونه باشد و آن که در درون گردونه نشسته، خود بازی خورده و می گردد.»و
می گفت:« ادمی تا اسیر این دنیا و زینت های ان است،توان تغییر ندارد،که اسیر دستانش
بسته است.»
از انسو برداشتن بار خلق را
هم به سیر کردن شکم و پر کردن حساب چک برگشتی و تمیز کردن خانه و کاشانه شان
نمی دانست.-اگر چه تمام این ها را هم انجام می داد-
او بار مردم را در جهل و عدم
اگاهی خلق به قدر و اندازه ها و جایگاه شان در هستی و در نتیجه جهل به رسالت و وظیفه می دانست.و دین را تأمین کننده ی همین نیاز می شمرد.
انسان را مخلوق برتر می دانست
و میوه ی هستی.به همین دلیل تباه شدن این میوه را در پای ریشه ها ظلمی نابخشودنی
می دید.
همه چیز را در انسان می دید و
انسان را در اختیار و تفکرش و تفکر را وابسته به آزادی قبل از تفکر می شمارد.و اغاز دین را از این نقطه می دانست و میگفت:«من معتقدم دین و مذهب هر دو از ازادی قبل از
تفکر شروع می شوند و انهایی که از جایی دیگر شروع می کنند مثل این می ماند که طناب را
از میان پاره کنند.»
هستی را جمیل و نظام مند و در
عین نظام مندی،مرتبط می دید.و انسان را سوار بر مرکب اختیار،رسولی می دانست که این
هستی را به وجود برتر می رساند.همه هستی را محتاج اختیار انسان میشمرد.گیاه با
حرکت نباتی و حیوان را با دو پای غریزه،در پی انسان می دید و می گفت:«اگر انسان
با اختیارش به حق رسید،خود و در ادامه، هستی را از خسران نجات می بخشد،ولی این ناخدا اگر غفلت
کند کشتی عالم به گل خواهد نشست و اولین هلاک شدگان خود اوست.»
و بذر مذهب را در زمین همین هستی مرتبط و منظم و
همین انسان محتاج و عاشق بهترین ها،رشد می داد و
می گفت:«ما اضطرار به وحی داریم.اضطراری به وسعت زندگی و حتی بالاتر از نفس کشیدن.»
مر گ را تولدی دوباره می دید و ان را دروازه ی فنا و نیستی نمی خواند.و می گفت:« این انسان،مثل جنینی که در رحم
مادر باشد،در فرض شعور، از آن همه استعداد اضافی به جهانی در بیرون رحم پی می برد،در
این دنیا نیز در فرض التفات، می یابد که بزرگ تر از همه هستی است و در جستجوی جهانی دیگر بر می اید.»
به همین خاطر ادامه ی خود را در مرگ می دید و مانند مسافری که ساکش را بسته و به دنبال اتوبوس می دود و فریاد می زند:«اقا.... من روی بوفه ام می نشینم..»در پی کاروان مرگ می دوید....
عمری درد دین داشت و درس دین
داد و در نهایت هم در سن 48 سالگی در مسیر لقاء رضا«ع» به رضوان الهی
رسید و جام مرگ را عاشقانه سر کشید و می سرود:
باعزم رفتن از رنج و از غم
هم می توان ره توشه برداشت،
هم می توان آسوده پر زد.
التماس دعا...